درباره وبلاگ
محمد من عاشقم عاشق تو
نمی دونم چه جوری اون همه خاطره ی قشنگ رو فراموش کردی
امابا مرور همون خاطره ها روزای من میگذره
تنهام نذار....
تنهام نذار....
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
این وبلاگ برای همیشه بسته شد
دوستای گلم امیدوارم همیشه موفق باشید
خدانگهدارتون![]()
نوشته شده توسط عاشق در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت
مادر زیباترین نام جهان است![]()
بهشت زیر پای مادران است![]()






















![]()


![]()
![]()

روزت مبارک نازنینم![]()

می خوام اینجا از مامان خوبم تشکر کنم. مامان عزیز من توی این چند
وقته پا به پای من بود و با من اشک ریخت.هیچ وقت اون روزهارو فراموش نمی کنم.
چقدر نگران من بود
میدونم هر کاری هم که بکنم باز هم در مقابل بزرگی و عظمت مامانم هیچه.مامانم خیلی
برام زحمت کشیده ... خیلی...البته تمام مادرهای این مرزو بوم همین جوری هستن و
باید که این مادر های عزیز رو بوسه باران کرد.![]()
![]()
نمی دونم چه طوری می تونم این همه مهربونی مامانم رو جبران کنم؟ یعنی میدونم که
نمی شه. تنها کاری که می تونم بکنم اینه که دست به دامن خدا بشم تا هر چی زودتر
مامانم سلامتی خودشو به دست بیاره. به خدا وقتی مامانم رو می بینم که بی حاله وحتی
رمق نداره حرف بزنه غم عالم می ریزه تو دلم.![]()
![]()
از خودم بدم میاد که نمی تونم کاری براش بکنم.![]()
مامان خوبم می دونم تو این چند سال چقدر عذاب کشیدی. همه رو به چشم دیدم.
فقط می خوام بگم واقعا این جمله سزاوار شماست:
" بهشت زیر پای مادران است "
دوستای گلم تورو خدا شما هم دعا کنید تا مامانم هر چی زودتر خوب شه.![]()
به خدا نمی تونم زجر کشیدن مامانم رو ببینم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدایا تو که می دونی چقدر مامانم برام عزیزه.پس یه خواهش ازت
دارم ... خدایا تمام دردهای مامانم رو ازش بگیر و همه رو بریز به
جون من. به بزرگیت قسم دَم نمی زنم.فقط می خوام مامانم رو مثل
گذشته شاد ببینم. با همون لبخند همیشگی روی لبش.![]()
خدایا این کارو برام می کنی؟!؟!؟!؟![]()

نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت

یاد مهستی به خیر
دوستای گلم سلام حال همتون که خوبه؟ خوب خدا رو شکر.
قصد نداشتم تا 1 هفته دیگه آپ کنم. ولی دیشب که خبر فوت مهستی رو شنیدم انقدر ناراحت شدم که حدو اندازه نداره.گفتم بیام و یه تسلیت به همه ی شما عزیزا ن بگم. من عاشق مهستی بودم. هنوزم باورم نمی شه که از بین ما رفته. چه آهنگای قشنگی با صدای نازش برای ما به یادگار گذاشت. دیشب من فقط گریه می کردم. خدابه دخترش صبر بده.حالا اونم رفت پیش هایده. واقعا که ماها خیلی مُرده پرستیم. تا وقتی هستن قدر نمی دونیم و وقتی که می رن می فهمیم چه گوهر هایی رو از دست دادیم.توی 5-6 ماه اخیر واقعا هنرمندای خوبی رو از دست دادیم. که مهستی عزیز هم یکی از اونها بود. نمی دونم چی باید بگم....امیدوارم همه قدر هنرمندای خوبی رو که داریم بدونیم.
روحش شاد ![]()












دلم می خواهد تو هم بامن به پس کوچه های زندگی بیایی و ببینی
مردم شهر من چه صادقانه زندگی را باور دارند.در کوچه،پس کوچه های
زندگی اگر سرک بکشی،اگر به عمق آن نگاه کنی و اگر خود را به دست آن بسپاری، تمام لحظه ها را نفس خواهی کشید.
زندگی یعنی آغاز، یعنی رسیدن، یعنی نهایت،من بر این باورم،زندگی
یعنی تمام آنچه که هست.پس باید که باشد.
لحظه ها همه سردرگم حوادثند و حوادث همه در بند لحظه ها. در پس
کوچه های زندگی ،باید که به دنبال حوادث رفت و آن ها را به دست آوردعشق و بودن را، نفرت و حسرت و سکوت را، آنچه برشمردم همه را
می توان در پس کوچه های زندگی جست وجو کرد.
می توان با یک نگاه آغاز کرد، به یک بهانه دل سپرد،از یک لبخند گفت ،
تا خود غزل ترانه سرود و در نهایت زندگی گم شد.
در پس کوچه های زندگی، می توان صداقت را به تجربه نشست، رفاقت را آزمود وهدایت را به چشم دید.
زندگی قصه ی تکرار نیست،قصه ی رسیدن نیست، قصه ی سرودن
نیست ،قصه ی بودن نیست، زندگی قصه نیست.یک واقعیت پر معناست باید به آن رسید و حتی از آن عبور کرد.
هیچ واقعیتی نیست که حقیقتی را در خود نهفته نداشته باشد.کاش یادبگیریم ، واقعیت زندگی را از پس پرده، پس کوچه ها تماشا کنیم.
قصه ها آغاز راهند و هدف، واقعیت.
ما یعنی تلاش ، تلاش یعنی بودن و بودن یعنی زندگی.حقیقت همیشه
تاریخ در پس کوچه های زندگی،قصه ی همین حقیقت همیشگی است.
قصه ی آدم هایی که می خواهند زندگی کنند.عشق بورزند.حسادت
کنند ، خوشبخت باشند و زندگی را اسیر خویش سازند ، نه اینکه آنان
اسیر زندگی باشند.
لازمه ی عاشقی است رفتن و دیدن ز دور
ورنه ز نزدیک هم رخصت دیدار هست











نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 15:1 موضوع | لینک ثابت

چشم هایت برای من کتابی است خط به خط ستاره باران!![]()
چشم هایت برای من یک آسمان است، یک آسمان احساس برای
![]()
دوست داشتن![]()
![]()
همیشه در تعجبم، تو چطور توانستی این عظمت هستی را، این ناشناخته
عجیب را درک کنی؟ تو چطور توانستی محبت را با تمام حقیقت تلخ و![]()
شیرینش بشناسی؟ تو چگونه عشق را فهمیدی؟![]()
برایم حرف بزن ، از گذشته های دور بگو، از آن زمان که قلبت با اشتیاق ![]()
یک پرنده برای رویایی می تپید ، برای من از شب هایی حرف بزن که
مهتابش خاطره بود و ستاره اش اشک ، برای من از عشق بگو![]()
![]()
ای تماشایی ترین مخلوق خاکی بر زمین![]()
آسمانی می شوم وقتی نگاهت می کنم![]()
![]()

نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 15:33 موضوع | لینک ثابت















بگم) فقط ا ینو می گم که دختر عموم هم مقصر نبود.

بیشتر مامان نازنینم) ریختیم.

















































نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 23:22 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستای گلم. این آخرین مطلبی هستش که می نویسم نمی دونین چقدر دلم گرفته. بغض
داره خفم می کنه. دلم می خواد داد بزنم و از همه گِله کنم.از همه بدم میاد.از خودم،و حتی از محمد که نخواست... آره اون منو نخواست. حتی نخواست به حرفام گوش کنه.دستام داره می لرزه.چشمام پره و به زور دارم جایی رو می بینم.![]()
یعنی ا ین بود حق من؟؟؟ این بود جواب اون همه عشقی که به محمد داشتم؟؟؟؟که تحقیر شَم؟
که منو کوچیک کنه؟؟؟که بگه منو نمی خواد؟؟ که بگه من لیاقت اونو ندارم؟؟؟شما هم همین فکرو می کنین؟ من لیاقت ا ونو نداشتم؟؟؟![]()
![]()
اما نه...به خدا من دوستش داشتم.اون باید اینو از چشام می خوند.
ای خدا دردمو به کی بگم؟دارم دق می کنم.دلم پُره....پُره پُر....چه جوری این همه حرفو که تو دلمه بریزم بیرون؟ به کی بگم؟ طفلک مامانم که از دست من مریض شده. افسردگی شدید گرفته. آخه من چی کار کنم؟ دلم خونه اما به خاطر مامانم باید بگم و بخندم.![]()
نمی دونید چقدر سخته که دل آدم پر از غصه باشه اما مجبور باشه که خودشو شاد نشون بده
دیگه نمی خوام زنده باشم. من غرورمو احساسمو همه چیزمو زیر پا گذاشتم تا محمد بفهمه که من مقصر نبودم.اما اون نفهمید.....نفهمید....منو خورد کرد. منو زیر پا له کرد.
حتی با توضیح دادن همه ی ماجرا و اینکه الآن یه دنیا دارو شده خوراکم...باز هم گفت که منو نمی خواد.گفت منو فراموش کرده و دیگه سحری نمی شناسه.
خدایا پس رحم و مروتی تو این دنیا وجود نداره. عدا لتی نیست . من که به این باور رسیدم.
کیو باید نفرین کنم؟ عمه مو؟ خودمو؟ یا محمدو؟ کیو؟ شما بگید کیو؟
من اصلا حالم خوب نیست. نمی دونم چی دارم می گم. فقط دلم می خوا د بخوابمو دیگه بلند نشم.خدایا حداقل ا ین آرزومو که می تونی براورده کنی؟؟؟؟
امشب فقط اومدم با همتون خدا حافظی کنم. با شما دوستای گلم که همیشه همراهم بودین.
می خوام این وبلاگو برای همیشه ببندم.
آرزوم بود که این وبلاگ با خوبی و خوشی بسته شه.روزی که محمدو کنارم داشته باشم
اما.........حالا اومدم طور دیگه ای وبلاگو ببندم.
نمی دونم بعد از اینکه اینارو نوشتم چه اتفاقی میفته و چه بلایی سرم میاد...
اما شما برام دعا کنید . دعا کنید که خدا منو ببخشه و ........![]()
کاش منم مثل بقیه به عشقم می رسیدم.اما حالا فقط حسرتش به دلم موند.تنها چیزی که از خدا می خوام اینه که همه ی عاشقارو به هم برسونه.نذاره که داغ عشق رو دل هیچ عاشقی بمونه![]()
اما رو دل من موند.
دوستای گلم همتونو به خدا می سپرم.امیدوارم که همیشه به هر چیزی که می خواین برسین
و مثل من حسرت به دل نمونین.![]()
نمی دونم با این همه خاطره ای که برام به جا گذاشته چی کار کنم؟ چه طوری اونا رو دور بریزم وفراموش کنم؟مگه می شه؟تو یکی از همین روزا با همین خاطره ها می میرم. آره به همین زودی. شما هم از خدا همینو بخوایدکه منو زود ببره. همراه همین خاطره هایی که برام عزیزن.وااااااااای خدا یعنی من هنوزم اونو دوست دارم؟؟؟ یعنی هنوزم خاطره هاش و یادش برام عزیزه؟؟؟ خدایا چه طوری این همه دردو تحمل کنم؟؟؟ نه نمی تونم. به خذا نمی تونم
من زیر بار سنگین این همه درد می شکنم.خورد می شم. داغون می شم.










فقط یه خواهش دارم.من یه دوستی دارم که عاشقه.خیلی هم عاشقه.یعنی عشقش 1 طرفه نیست
هر دوشون عاشق همدیگه ان. همیشه آرزو داشتم که یه روزی محمد برگرده و بشیم مثل ا ونا
اما حیف......حیف که نشد....
از این به بعد به این دوست گُلم سر بزنین.من که دیگه دارم برای همیشه می رم. اینم آدرس وبلاگشه: http://www.eshghe-majid.blogfa.com
وبلاگ قشنگی داره بهش سر بزنین.
خوب دیگه . من برم .امشب زیاد حرف زدم. آخه دلم بد جور گرفته .همتون منو ببخشین اگه این چند وقته مزاحمتون شدم.
![]()
![]()
![]()
برای همیشه خدا حافظ![]()
![]()
![]()
![]()
این شعری هم که پایین براتون می ذارم حرف دلمه
فروغ عزیز چه خوب این دنیا ، و این مَردُمِشو شناخته بود....آآآآآآآآآآآآآآاه ه ه ه . ![]()











ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید




نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم




ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مُرد؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان ا و
آخر آ ن نوای عا شقا نه مُرد ؟




ای ستاره ها مگر شما هم آ گهید
از دورویی و جفای ساکنان خاک
کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک




من که پشت پا زدم به هرچه هست و نیست
تا که کام او از عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم




رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟
ای ستاره ها ، ستاره ها، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟




برای همیشه خداحافظ
نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 22:46 موضوع | لینک ثابت






























محمد تو چرا تنهام گذاشتی توی این همه نامردی؟ من که به عشقت![]()
ایمان داشتم. مگه تو به عشق من شک داشتی که بایه نامه (که![]()
اونم از روی اجبار بود ) همه چیزو تموم کردی؟![]()
این بود عشقت؟ این بود دوست داشتنی که ازش دَم می زدی؟![]()
چه طور تونستی اون همه خاطره رو فراموش کنی؟![]()
چه طور تونستی اون همه خاطره رو بُکشی و دفن کنی؟![]()
کاش منم همراه اون خاطره ها می کُشتی...چرا نمی خوای![]()
حتی یه بار به حرفام گوش کنی؟ می ترسی؟اما از چی؟ از اینکه![]()
گرفتار شی؟ که مجبور شی یه کم سختی بکشی؟ که نتونی جلوی![]()
اونایی که مخالفن وایسی؟ اما نه... محمد من شجاع بود. محمد من![]()
جلوی همه وایساد . اما چرا الان.....نمی دونم چرا....نمی دونم....![]()
اصلا مگه ادعات نمی شد دوستم داری و تا آخر با من می مونی؟![]()
پس چرا وقتی اون نامه ی لعنتی به دستت رسید یه بار با من تماس![]()
نگرفتی که ببینی قضیه چیه؟ یعنی با همون نامه به همه چی پشت![]()
پا زدی؟ واسم عجیبه.... خیلی عجیبه.....![]()
میدونی الان که دارم اینارو می نویسم چه حالی دارم؟ بذار بهت بگم![]()
انقدر گریه کردم که از بینیم داره همینجور خون می ریزه![]()
یعنی انقدر سنگدل شدی؟ اما آخه چرابا من ؟ من که کاری نکردم![]()
فکر می کنی وقتی اون نامه رسید به دستت من از خوشحالی بالا![]()
پریدمو رقصیدم؟ نه ... روونه ی مطب شدم. اونم مطب یه روانپزشک![]()
آره الآن 2 ساله که غذای من شده یه مشت داروی اعصاب![]()
چه طور دلت میاد بی تفاوت از همه ی اینا بگذری؟![]()
دیگه چی کار کنم که بدونی هنوز
دوستت دارم![]()
تا بدونی می خوام تو هوایی نفس بکشم که تو نفس می کشی![]()
چی کار کنم تا باورت شه تو شدی وجودم و اگه تو نباشی منم نیستم![]()
محمد فقط یه کم به این حرفام فکر کن .من مقصر نبودم. بقیه نذاشتن![]()
که ما با هم باشیم. اگه دوستت نداشتم بعد از 2 سال فراموشت می کردم![]()
و انقدر به پات نمی نشستم.تا امروز یه امیدی داشتم که برگردی و دوباره![]()
یادته چه روزایی داشتیم. من از مدرسه میومدم اونجا تا همدیگرو ببینیم![]()
یادته واسه اولین بار اون شب ازت خواستم یه آهنگ بخونی و تو![]()
گیتارتو برداشتی و آهنگ" اگه یه روزبری سفر" رو خوندی![]()
چه طور می تونم اون نگاتو فراموش کنم؟![]()
یادته یه روز که با هم خونه ی معصومه اینا بودیم هی بهم گفتی :یه![]()
چیزی می خوای بگی. اما من می گفتم: نه. اما تو آخر سر کار خودتو
کردی و من سر رو شونت گذاشتمو گفتم: محمد خیلی دوستت دارم
یعنی همه ی اون روزا رو فراموش کردی؟ اگه این طور باشه که خیلی نامردیه![]()
می خوای منو با یه دنیا خاطره های قشنگ تنها بذاری؟؟؟![]()
نه محمد... این کارو نکن. به خدا می میرم.یعنی مُردم. من یه مُرده ی متحرکم.![]()
اگه می خندم اگه راه می رم اگه حرف می زنم از ته دل نیست. مجبورم.![]()
به خاطر دیگرون مجبورم که خودمو شاد نشون بدم.![]()
تو بیا تا شادی واقعی رو حس کنم. تو بیا و زندگی دوباره به من بده.
بیا کاری کنیم تا همونایی که نذاشتن ما با هم باشیم هاج و واج بمونن![]()
ما باید به اونا ثابت کنیم که هیچ کس نمی تونه مارو از هم جدا کنه![]()















ما باید ثابت کنیم که عشق هیچ وقت نمی میره..... هیچ وقت .
![]()















نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 22:51 موضوع | لینک ثابت
محمد نازم
چشم هایت به من امید زندگی داد، آیه ای بود از لطف خدا
چشم هایت مرا با حقیقت روشن عشق آگاه کرد
با نگاهت چگونه بودن را درک کردم ،
زیستن را فهمیدم.
من برای لحظه ای کنار تو نفس کشیدن چه باید بکنم؟
برای چشم های تو . . . که در زندان غم و اندوه اسیرند
چقدر باید دعا کنم؟
من چگونه می توانم راه قلبم را برای تو نمایان سازم
برای نگاهی که هرگز مرا نمی فهمد
برای مرد مغروری که گویا اصلاً مرا نمی بیند.























محمد حتی اگه منو از خودت برونی بازم دوستت دارم
می دونم که اشتباه کردم اما اگه حرفای منو بشنوی و حقیقتو بدونی
مطمئنم که به من حق می دی. من نخواستم زندگی برادرت به خاطر
ما از هم بپاشه اینو بفهم.
من تو این راه خودمو، احساسمو ، عشقمو و وجودمو زیر پا گذاشتم
و قربانی شدم . حداقل تو منو تنها نذار تو همراهم باش

فقط تو


نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت

خدایا دارم دیوونه می شم.آخه به کی قَسَمِت بدم؟به چی قَسَمِت بدم؟
خدایا خودت بگو. آخه من چی کار کنم؟تو که خودت داری حال و روزمو می بینی.
پس کو اون کَرَمِت؟ خدایا منو ببخش اگه بی پروا دارم باهات صحبت می کنم.
اما به بزرگیت قسم دارم دیوونه می شم. دارم دق می کنم.
آخه غیر از تو کیو دارم که باهاش دردودل کنم؟تو که داری ذره ذره آب شدنمو
می بینی.پس چراکمکم نمی کنی؟![]()
مگه خود ت نگفتی اگه با نیت پاک و خالص به در خونت بیایم دست خالی
برنمی گردیم؟
خدایا ماه هاست پشت در خونتم پس چرا درو به روم باز نمی کنی؟
خدایا خودت دیشب دیدی که محمد من چه جوری بی تفاوت از جلو ی من رد شد
و چه آتیشی به جونم زد.خدایا... دیشب چقدر گریه کردم![]()
آخه مامانم طفلک چه گناهی کرده که پا به پای من اشک می ریزه
انقدر نگران منه که دیشب میون اشکاش گفت اگه لازم باشه خودش با محمد
صحبت می کنه. خدایا من هیچ.....اما اشکای یه مادرو ببین
خدایا این اشکارو ببین که خالصانه رو گونه هامون جاریه.
تورو به همین اشکای پاک قَسَمِت می دم.عشقمو بهم بر گردون.
تا هر وقت که بخوای پشت در خونت می مونم.انقدر می مونم تا به منم نظر کنی.
مهم نیست چقدر ؟ تا کی؟ اما می دونم بالاخره جوابمو میدی. تا اون روز منتظر می مونم
و اشکای خالصانمو نثار بارگاهت می کنم.![]()
چشمای بارونی من هر روز به آسمونت زل می زنه .
خدایا این چشمای بارونیو منتظر نذار.![]()
یااونو به من بر گردون یا منو همراه با خاطره هاش بُکُش.می خوام هر جا که می رم
خاطره اش با من باشه. نمی خوام حتی یه لحظه جدا از خاطره ی اون باشم.
نوشته شده توسط عاشق در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 1:13 موضوع | لینک ثابت


می خواهم بنویسم ...
اما نمی دانم آیا تو آنها را می خوانی یا نه؟
بر برگی از یاس، شعر های بهاری با تو بودن را می نویسم ،
بانگاه سحر به افق دیده ات لبخند می زنم .
سیاهی را رنگ می زنم تا وقت زودتر بگذرد و تو
زودتر بیایی ، بی تو بودن عمر مرا به انتها می رساند...
با تو بودن
هم چون آتشی است که مرا در عشق تو مذاب می کند ،
لبخندت را هم چون آینه ای به من بسپار تا هر دمم
عاشقانه با نگاه های تو خاکستر شود.
ماه شو و مرااز نقاب سیاه شب نجات بده ،
چه بگویم که در تو اثر کند و تو مرااز
هرچه پوچی است نجات دهی ،
به نگاهت قسم که خیال مرا از تو گریزی نیست ،
همیشه این منم که برای پرسشی
ساده پریشانم:
آیا مرا دوست میداری

ویرانم،
خراب و فرو ریخته
کاش نیستی را می شد خرید،
کاش مرگ دست خودم بود،
کاش دل ها اینقدر
سخت و سرد نبودند ،
کاش یک نفر دلش به حال من می سوخت.
چگونه توانستی رهایم کنی؟
و
ذره ذره آب شدنم را به تماشا بنشینی
من محتاجم،
محتاج دست نوازشگری که اشک هایم را بزداید و برای تمام
دردهایم حرف هایی از جنس آب و آینه داشته باشد ولی تو ......
آن را از من دریغ می کنی



نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 ساعت 19:18 موضوع | لینک ثابت
خدایا
خدایا دارم دیوونه می شم. می دونم اشتباه کردم اما خودت خوب
می دونی چرااون کارو کردم...میدونی چرا اون نامه ی لعنتی رو نوشتم میدونی که مجبورم کردن...آخ...خدایا خودم این وسط نابود شدم اما غیر ازخودم محمد عزیزمو ....
اما خدایا به بزرگیت قسم که نخواستم زندگی یکی دیگه به خاطر من نابود شه.
اما اون چه گناهی کرده بود؟؟من باید حقیقتو به اون می گفتم تا در
مورد من فکر دیگه ای نکنه که... کرد...خدایا خودت شاهدی که چقدر
تلاش کردم تا دوباره همه چیز مثل سابق شه اما نشد...یا نذاشتن
که بشه ...نمیدونم... خودت شاهدی که وقتی از برگشتن اوضاع به
وضع سابق نا امید شدم ( یعنی نا امیدم کردن ) چقدر تلاش کردم
تا فراموشش کنم .چه کارهایی کردم ( که همشون اشتباه محض بود)
اما نتونستم فراموشش کنم...آخه محمد همه زندگیم بود.مگه می شه
آدم از زندگیش بگذره؟؟؟خدایا تو بگو چی کار کنم.وقتی با یاد اون نفس
می کشم وقتی با خاطره هاش زنده ام چه جوری می تونم فراموشش
کنم؟؟آخه چی کار کنم تا متوجه ی واقعیت بشه...تا بشه مثل گذشته.
هنوز صداش مثل اون روزا توگوشمه که ترانه ی مورد علاقه ی هر
دومونو برام میزدو می خوند:
![]()
"اگه یه روز بری سفر بری ز پیشم بی خبر
اسیررویا ها می شم دوباره باز تنها می شم
به شب می گم پیشم بمونه به باد می گم تا صبح بخونه
بخونه از دیار یاری چرامی ری تنهام می ذاری
......
......
اگه یه روزی نوم تو تو گوشه من صدا کنه
دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه
به دل می گم کاریش نباشه بذاره درد تو دوا شه
بره توی تموم جونم که باز برات آواز بخونم
![]()
......
.........
نمی دونم چرا هر وقت این آهنگو گوش می کنم یاد چشمای قشنگش میفتم روزی که برای اولین بار تو چشای هم زل زدیم و...از همون لحظه
به بعد دلامون مال همدیگه شد.ولی نمی دونستم فاصله ی آشنایی
و جدایی دلامون اینقدر به هم نزدیک بود. آخ .... ای محمدم به من بگو ...بگو اون دلی که مال من بود رو به کسی ندادیش ونمیدیش.

یعنی می شه یه روزی دوباره محمد با صدای قشنگش برام آواز
بخونه . آخه همیشه وقتی برام آواز می خوند آروم می شدم
خیلی ...کاش بدونه چقدر برام عزیزه.کاش بدونه که دارم ذره ذره
آب می شم.کاش بدونه که هر شب خوابشو می بینم که به من پشت میکنه بهش می گم محمدم به حرفام گوش کن اما اون نامه ی خودمو
میندازه جلومو میگه حرفای تو توی این نامه است. ![]()
![]()
![]()
آخه تا کی باید عذاب بکشم. حتی توی خواب. اون هم چه خوابی
به زور 10 تا قرص آرامبخش. اما یاد اون حتی تو خوابم رهام نمی کنه
برام دعا کنید
نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 23:52 موضوع | لینک ثابت
جا داره این جا تولد دوست عزیزم خاطره رو بهش تبریک بگم
عزیزم امیدوارم ۱۰۰۰۰۰۰
سال زنده باشی
دوستت دارم

نوشته شده توسط عاشق در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 13:57 موضوع | لینک ثابت
محمد یعنی باور کنم؟باور کنم که تا این حد برات
بی ارزش شدم؟؟؟؟؟؟؟ نه....نه......

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو ؟
بی تو مُردم، مُردم
گاه می شنوم و می اندیشم
خبر مرگ مرا با توچه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی
روی تو را کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را
_بی قید_
و تکان دادن دستت که،
_مهم نیست زیاد_
و تکان دادن سر راکه،
_عجیب!عاقبت مُرد؟
_افسوس!
_کاشکی می دیدم!
من به خودمی گویم:
"چه کسی باور کرد
"جنگل جان مرا
"آتش عشق تو خاکستر کرد؟
یعنی واقعاً اون روز میاد که خبر مرگ منو
بشنوی
و بی تفاوت سرت رو تکون بدی و ..........![]()

نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 16:47 موضوع | لینک ثابت
![]()
وا ا ا ا ای . . .امروز چه روز نحسیه.دوباره دارم دیوونه می شم
2 سال پیش تو یه همچین روزی اون نامه ی لعنتی به دستت
رسیدو. . .آ آ آ آخ ....تو چی کشیدی؟؟؟؟؟![]()
![]()
چرا نوشته های توی اون نامه رو باور کردی ؟ چرا؟؟؟؟؟![]()
چرا حتی یه بار نخواستی از زبون خودم بشنوی که نوشته های
توی اون نامه چیه؟ ؟ ؟
قسم خورده بودم اگه بخوای از زبون خود من بشنوی همه چیو
بهت بگم اما. . . .
تو اون حر فا و نوشته هارو باور کردی.
چند بار خواستم بهت بگم که منو مجبور کردن که اون نامه رو
بنویسم.خواستم بگم که به زور منو از تو و تو رو از من جدا
کردن اما. . . . تو نخواستی حتی یه بار حرفای منو بشنوی
حیف که دیگه خیلی دیره. . .خیلی. . .2 سال از اون روز
گذشته . . . .می ترسم . . می ترسم بیام جلو و باهات
حرف بزنم.می ترسم حرفامو باور نکنی.
امروز چه روز بدیه.. کاش می شد امروزو از تو همه ی
تقویم ها پاک کرد تا من این همه عذاب نکشم.
کاش. . . . . حرفاموباور می کردی
کاش باور می کردی که بدون تو هیچم . . . . هیچ. ..
هیچ کدوم از نوشته های اون نامه حرفای من نبود....نبود....
محمدباور کن.. .نمی دونی بعد از اون روزی که نامه به دستت
رسید به چه روزی افتادم. . .![]()
هر روز یه حرف و حدیث جدیدی می شنیدم که داغونم می کرد
یه بار می گفتن از من متنفری![]()
یه یار می گفتن اگه منو ببینی با دستات خفم می کنی![]()
یه روز می گفتن. . . . .. ..
همه ی اینارو ریختم تو خودم و دم نزدم.تنها آرزوم این بود که
که زنگ بزنی تا از زبون خودم همه چیو بشنوی
آرزوم این بود که یه روزی بیاد که بتونم باهات حرف بزنم و
همه چیو واست بگم اما افسوس که تو . . . . . .
![]()
باورم کن عشق من![]()

نوشته شده توسط عاشق در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 15:44 موضوع | لینک ثابت

محمد اینا همه حرفاییه که 2 سال تو دلم مونده
وحالا مثل یه عقده سر باز کرده
2 سال بغض تو ی گلوم ، نفسمو بریده![]()
تو که اینقدر بی معرفت نبودی
تو که دوستم داشتی
به همه هم ثابت کردی مهمتر از همه به من
حالا چرا نمی خوای حرفای منو بشنوی؟
چرا نمی خوای حقیقتو بدونی؟
چرا نمیذاری واقعیتو بگم؟اینکه اون نامه دروغ بود![]()
و من مجبور به اون کار شدم تا زندگی چند نفر از هم نپاشه
آره...این وسط من قربانی شدم![]()
با وجود اینکه دوستت داشتم و دیوونت بودم
تو اوج عشقم به تو مجبور به اون کار شدم
هنوزم نه مثل روز اول که بیشتر از اون موقع
![]()
دوستت دارم![]()
![]()
محمد باورم کن.بذار باهم و در کنار هم جلوی همه ی
سختی ها و مشکلات بایستیم
نذار من خورد شم.
نذار بیشتر از این داغون شم
دیگه از من چیزی باقی نمونده واسه ی عذاب بیشتر
" باورم کن "
نوشته شده توسط عاشق در چهارشنبه دوم خرداد 1386 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت
محمد نمی دونم تا کی باید بسوزم تا کی باید از اینکه واقعیت رو به تو
نگفتم خودم رو لعنت کنم؟
اما حالا می خوام حرف بزنم محض رضای خدا فقط 1بار حرفای منو
بشنو
سحرگاهان همراه با طلوع خورشید
با عشق تو متولد می شوم
تا شامگاه از نبودنت می سوزم و می سازم
اگر باشی از وجودت جان می گیرم
و با نفست زندگی می کنم
با خنده ات آرزوهایم را به فراموشی می سپارم
به اندازه ی تمام ستاره های آسمان دوستت دارم
همان ستاره هایی که شبهای خلوتم را نظاره گر
بودند
و در آخر ای شبگرد شبهای تنهاییم
از این انتظار سرد
خسته شده ام
مرا در یاب
یعنی می شه باورم کنی و بر گردی؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 21:42 موضوع | لینک ثابت
محمدم
خود کرده را تدبیر نیست
گاه مي پرسند که اندوهت ز چيست؟
فکرت آخر از چه رو آشفته است؟
بي سبب پنهان مکن اين راز را
درد گنگي در نگاهت خفته است
همزباني نيست تا برگويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بي گمان هرگز کسي چون من نکرد
خويشتن را مايه ي آزار خويش
از منست اين غم که بر جان من است
ديگر اين خود کرده را تدبير نيست
پاي در زنجير مي نالم که هيچ
الفتم با حلقه ي زنجير نيست
نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 16:36 موضوع | لینک ثابت
برای بار دیگر با قلب پاک تو میعاد می بندم
میعادی همیشگی که حتی بعد از مرگ هم جاودانه خواهد ماند.
میعادی که از آن صدای موسیقی مهر و عاطفه به گوش برسد.
بیا تا در این میعاد عاشقانه نت موسیقی عشقمان را با هم،
هم نوا کنیم که صدای دلنواز آن چون افسانه ی لیلی و مجنون
در همه ی عالم بپیچد .
و تمامی عاشقان عالم را به رویاهای زیبای با هم بودن ببرد
و هنگامی که در گوش هم نغمه ی عشق می خوانند
به یاد میعاد عاشقانه ای بیفتند که دل دو عاشق پاک را
برای ابد به هم پیوند زد و نگذاشت که حتی برای لحظه ای
جدا از یاد هم و نام هم به زیستن ادامه دهند.
محمد فقط یه فرصت دیگه می خوام تا................
این فرصتو به من بده![]()
نذار تا ابد با حسرت تو زندگی کنم......![]()
دوستت دارم
گفتی از تو بگسلم...دریغ و درد رشته ی وفا مگر گسستنی است؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم عهد عاشقان مگر شکستنی است؟
نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 19:13 موضوع | لینک ثابت



کنی برو زيرِ بارون
که نکنه نامردی اشک هاتو ببينه و بهت
بخنده ... گفتم اگه
بارون نيومد چی؟؟ گفتی اگه چشم های
قشنگ تو بباره آسمون
گريه ش ميگيره ... گفتم يه خواهش دارم ؛ وقتی
آسمونِ چشام
خواست بباره تنهام نزار ... گفتی به چَشم ...
حالا امروز من
دارم گريه ميکنم

نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 18:45 موضوع | لینک ثابت
تو چشاش نگاه کن تا عشقو تو چشاش ببيني اگه نگات کرد عاشقته،
اگه خجالت کشید
اگه سرشو انداخت پايين ويه لحظه رفت توي فکر بدون که بدون تو ميميره
اگه بهت خندید بدون که دوستت نداره...

نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 18:4 موضوع | لینک ثابت

عشق يعنی مستي و ديوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز
عشق يعنی عالمی راز و نياز

نوشته شده توسط عاشق در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 15:48 موضوع | لینک ثابت